انگشتانم را می رقصانم
بر روی کلید های که می خوانند آواز عشق را
دو، دوران سخت زندگی را
دل شکستگی را
دل مردگی را
فا، فاصله های عشق را
فکر رفتن را
فالش های زندگی را
می، میل بوئیدن کهنه لباس عشق را
ماندگاری آواز عشق را
میلاد عشق آدمی را
سل، سوال های بی جواب عشق را
سلول تنگ تنهایی را
سازگاری های اجبار را
سی، سیمای خوش یار را
سیاهی نیرنگ را
سپیدی صداقت را
ر، روح شکست خوردهء من را
راه ناتمام رفتن را
رویا های مردهء من را
دی یز می شویم ، بمل می شویم اما هنوز می ضربیم
گویا کلید ها وسعت زندگی را می دانند
گویا کلید ها همه چیز را می فهمند
گویا کلید ها عاشق شده اند
عاشق انگشتانی که بر روی آنها می رقصند