دل من کوچک است
آن را به هر کس نمی دهیم
که ببرد و هر وقت خوشش نیامد آن را در سطل مکانیزه سر کوچه شان بی اندازد
دلمان را به هر کس ندهیم
که تا دلش ضعف رفت به سیخ بکشد و جگرکی راه بی اندازد
دلمان را می خواهیم چون دریا بزرگ کنیم
پس به هر کس ندهیم که فکر کند استخر حیاط خانه شان است و در آن شلنگ تخته بی اندازد
دلمان اتاق تنهایی ماست
ترمینال عشاق از خانه گریخته نیست ؛
دلمان را به هر کس ندهیم که راز ها دارد ،
زمستان دلمان تنها به اندازه 2 ماهی قرمز شب عید جای دارد و تابستان دلمان اقیانوسیس که پایانی ندارد ،
کنج آن انبار کوچکیست که خاطراتمان را نگاه داشته ایم ،
در حیاطش آرامگاه عزیزی ؛
دیوار دل ما رو به کوچه شما سنگ است و پشت آن دیوار سنگی دنیای شیشه ای من است
حتی سقفش را هم شیشه زده ام
آخر آسمان شب را خیلی دوست دارم ،
آن سوی حیاط موج های دریاست که به ساحل می کوبد
و در آن سوی دیگرش ، درست سمت راست آن ، باغچه کوچکی دارم
گه گداری آب یاری می کنم ، بیل می زنیم ، گاهی نیز سرخوش از درختان بالا می رویم و روی درخت میوه نشسته می خوریم .
هــــــــــی دلمان راز ها دارد که مجال گفتنش آن نیست
فقط بدان که دلمان را به هر کس ندهیم